تبليغاتX
زندگی یک جانباز
نوشته های از محمد داود منصوری در باره زندگی یک جانباز هفتاد درصد

دو پیوند نیک و مبارک : یکی پیوند 2 نفر و دیگری پیوند نخاع

 

 

دوستان عزیز پیوند نخاع را چند ماه قبل از

 

رسانه ها احتمالا شنیده باشید. عمل جرا

 

حی از طریق کاشت سلول شوان مدتی 

 

پیش سرفصل روز نامه ها قرار گرفت این

 

ترمیم موفقیت آمیز در بیمارستان امام

 

خمینی (ره) انجام شد و برتمام ایرانیان

 

تبریک عرض شد همین رویداد جدید

 

پزشکی تمام جانبازان و معلولان را به تکاپو

 

وا داشت لذا ما جانبازان ویلچری بدنبال نوبت گرفتن عمل از اقسا نقاط کشور هجوم

 

آوردیم  . من هم یکی از آنها بودم که با

 

دستور دکتر صابری مراحل مختلف آزمایشات (عکس ام آر آی – نوار عصاب پا و مثانه و ....)

 

را  انجام دادم  با رویت نتایج آنها - پزشک معالجم  خوشحال شد فوری برایم نوبت

 

عمل داد  ( در صورت که برای هرکس اصلا نوبت نمی دهد)

 

و دکترِ - بهبودی کامل بعد از عمل را برایم

 

وعده شد. دوستان عزیز این نیز یک امر خوشحال کننده بود و انجام سنت پیامبر که جای خود دارد.

 

من خداوند را شکر گذارم و توفیق روز افزون شما عزیزان را نیز که روزهای گذشته ازدواج مان را تبریک گفته اند تشکر و قدردانی می کنم

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 8:53  توسط محمد داود منصوری  | 

سلام خدمت دوستان عزیز که با لطف و محبت تان ، بنده را شرمنده کرده و در مورد پست آخر که در مورد عشق ورزیدن به همسر بود ، نظرات خوبی ارائه کرده بودید ، تشکر و قدر دانی می کنم. مدتی طولانی که نبودم و جواب شما را ندادم برای خواستگاری به مشهد رفته بودم ، بله برون و عقدکنون انجام شد و آن یار و یاور همیشگی و زند

گی ام ، زهرا رضائی است . انشاالله تا دو هفته دیگر عروسی می کنیم . توفیقات شما را نیز از خداوند بزرگ مسئلت دارم .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:12  توسط محمد داود منصوری  | 

                                                                 

                                                                     

                     نامه مبارک امام (ره) برای همسرش که خیلی برایم جالب بود. بدون کم و زیاد اینجا درج کردم ، همانطور که تمام رفتار امام  برای ما  الگوست . وقت همچون شخصیت بزرگی مثل امام تصدق همسرش می رود و برماست که پیروی کنیم  و همسرمان را مثل امام از دل وجان دوستش بداریم.من که همسر ندارم آنهای که دارند قدرش را بدانند.

 

·       تصدقت شوم الهی قربانت بروم در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است ، عزیزم امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند ، حال من ، با هر شدتی که باشد می گذرد ولی بحمدالله تاکنون هرچه پیش آمده خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم حقیقتا جای شما خالی است برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد و صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد. امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم همه حجاج را به اتمام عمل مو فق کند، از این حیث قدری نگران هستم. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالی است دلم برای پسرت تنگ شده است امید است هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند.

 

 

                  

                       ایام عمر وعزت مستدام

                      تصدقت قربانت-روح الله

 

ایام عمر

تصدقت قربا                        

 

 

 

 

 

 

 

                                                                

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:41  توسط محمد داود منصوری  | 

                                                                

 

به یاد شهدا

موقع برگشتن از مرکزتعلیمی وخط مقدم ، خدابخش رضایی (مسول پایگاه امام حسین ) مرا برانداز کرد ازجست وخیزسریع که داشتم و از چست و چالاکی ام خوشش آمده بود.مهرم به دلش نشسته بود و برایم آفرین می گفت: از اینکه مدتی کوتاه که دوره تعلیمات نظامی را دیده ای چقدر تغییر درحرکات ورفتارت بوجود آمده است، تعریفم را از خیلی ها شنیده بود. همه از درایت و شجاعتم می گفتند. البته در عرصه جنگ باید دلیر و شجاع بود همه بچه های ما، قهرمانانه نبرد می کردند.دیگر اینکه همه نسبت به هم ،هم دل وصمیمی بودندیکی از برکات سنگروجبهه، وحدت وهمدلی بین بچه ها بودند، بچه های که پابه پای هم حماسه می آفریدند. همه برادران وهمسنگران رزمنده های بودند ساده دل وپاک ازخدابخش رضایی ، گرفته تافرد کوچک مثل من هیچ توقعی ازخداوند نداشتیم غیر ازشهادت، چه رزمنده های ازجمله(بصیر، رسولی و...)که از رفیق های صمیمی ام بودند ،پرپرشدند ومن توفیق همراهی با آنان را نداشتم ،جانباز شدم .

         

                                                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:44  توسط محمد داود منصوری  | 

 

                          

   

 

خاطرات جذاب ولحظات ماندگار جبهه و جهاد  زیبا ترین زمان عمرم  محسوب می شوند  از سال های که  در جنگ حق  علیه روس متجاوز  نبرد داشتم  یکی از  آن

سال ها در فصل زمستان برفی هنگام که از منطقه دهن سکندر به سمت قل فقیر ؛ روی برف که تازه آنجا را پوشانده بود طی مسافت می کردم ؛ از آنجای که شهرت و آوازه تعریف مرکزتعلیمی به گوش افراد خاص و عام طنین انداز شده بود مرا نیز مجذوب خود کرده با یک دنیا احساس خوب و امیدواری ؛ سعادت نصیب شد تا وارد آن مرکز شوم

همان طورکه از اسمش هویدا بود آنجا جای آدم سازی، تعلیمات وتربیت بود ، به راستی سوای تکنیک نظامی و ورزش ما چقدر برنامه های متنوع علم آموزی (عقاید،ریاضی،جغرافیاو...) داشتیم .

صبح ها از موقع اذان برنامه ها به ترتیب آغاز می شدند با گفتن الله اکبر بچه ها به حیث یک چریک تمام عیار از خواب می پریدند برای وضو ، نماز خواندن ودعای وحدت و...

تاشب برنامه فشرده آموزشی وغیره از قبیل تمرینات سخنرانی ،برنامه انتقادات جهت خودسازی و اصلاح برخورد و رفتارمان داشتیم ، رفتار های بچه ها خیلی ساخته شده بود تواضع و فروتنی به اوج خود رسیده بود ، احترام متقابل به یکدیگر باعث می شد هر کس گذشت داشته باشند و همدیگر را برادر خطاب کنند. دریک کلام اخلاص ،صداقت وهمدلی در آن سنگر علم ومعرفت، معنا پیدا می کرد.

یک نظم و نزاکت خاصی در آن مکان مقدس واقعا حکم فرما بود . این وضعیت معنوی وتعلیمی را چه کسی به وجود آورده بود؟

انسان های شایسته وخودساخته ی مانند عباس دلجو و...

آن زمینه فرهنگی را در آن محیط دور افتاده مهیا ساخته بود ، ایشان خود از یک استعداد سرشار فوق العاده برخوردار و فرد لایق و دلسوز طوری علاقه وانگیزه برای ما ایجاد کرده بود که با آن همه فشردگی درس های روزانه ، بنده ویکی از بچه های مرکز (عبدالله سخنور) شب ها نیز پنهانی از خواب بلند شده بکوب درس می خواندیم علاقه خاصی نسبت به درس در وجودما شکوفه کرده بود و رقابت که میان ما ایجاد کرده بود قابل تحسین بود حتی شب آرام وقرار نداشتیم ،تشنه علم و سواد آموزی ودنباله رو یافتن گنج ، گنجی که سالیان سال خودم و بابه و اجدادم در آن اطراف دور دست در یک چهار دیواری محدود ومحصور  از آن ،بخاطر

بی توجهی دولت مردان خائن چند دهه قبل ، بی نصیب بودیم و محروم.

اما حالا خدارا هزار بار شکر کنیم، شرایط کنونی را مردم باید قدر دانست

زمینه های تحصیل مساعد وتمام نقاط کشور مکتب ومراکز مختلف فر هنگی فعالیت گسترده دارند ، آرزوی ما بود کاش روزی فرا رسد جامعه احساس امنیت وآرامش کنند . وریشه بی سوادی درکشور خشکیده شود ، باز هم امیدوارم به امید بیداری از خواب چند قرنی. به امید بسیج همگانی وبپاخاستن نهضت سواد آموزی در اقسا نقاط کشور.

به امید آمدن سیستم شایسته سالاری در مملکت که تا از شخصیت های توانمند و پرکار و ارزشمند دلجو ها استقبال شوند .

اگر همچون مدیران در صحنه باشند دنیا گل وگزار خواهند شد.

چه خوب است برای ایجاد انگیزه آنان ، از زحمات و مجاهدت گذشته اش تقدیر به عمل آید . مجاهدت امثال من با ایشان زمین تا آسمان فرقند

انسان های موفق ، همیشه موفق و تاثیر گذارند.

آن طور انسان ها در هر عرصه قدم نهند شاهکاری می کنند چه بهتر که در عرصه فرهنگ گام بگذارد. بی سوادی که یک بیماری ومعضل اصلی وطن به حساب می آیند .بیایند این بیماری را درمان کنند و مردم هم اگر از این خواب غفلت

بیدار می شد بد نبود.

                   در وطن گر  معرفت بسیار می بود بد نبود

                   چاره  این  ملت بیمار  ، می شد  بد  نبود

 

                    این شب غفلت که تار و مار می شدبد نبود

                    چشم پر خوابت  اگر بیدار  می شد بد  نبود

 

                    کله مستت اگر هشیار می شد بد نبود

                    گر ترا  همت  مدد کار می شد  بد  نبود

                  

                  

                      

 

   

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:48  توسط محمد داود منصوری  | 

                         من از آن ابتدایی آشنایی تون

                         شدم جادوی موج چشم های تون

                         همه تون رفتین و گذ شتین مثل بارون

                         خودم دستی تکان دادم برای تون                                            

                                         دعایتون کنم خوشبخت باشین

                                         به تنهای دعا کنین برایم                                             

                                         الهی گل کنند در آسمان ها

                                         خلوص غنچه سرخ دعاتون

 

سلام دوستان خوب . خوب هستید؟ حال تان چطوره؟ انشاالله که خوب وصحت مند باشید عزیزان تشکر می کنم لطف تان زیاد باتمام وجود از خداوند می خواهم تک تک تان که این روزها ازوبلاک این حقیرمعلول تان سر زدید وتشویق کردید سبز سبز سبز باشید .

 

وزندگی سبز و خرم در این فصل بهاری آرزو مندم همیش بهار باشید وخرم.

دوستان که برای آمدن بهار وتمام شدن ماه صفر لحظه شماری می کردند. عروسی ها شروع شده و تعطیلات اول سال نیز یک فرصتی است غنیمت. رفت و آمدها ومسافرت ها انشاالله که برای همه خوش بگذره .

 

دیشب یکی از دوستانم (بصیر سرابی) هم بعد از ختم عروسی فامل هایش اینجا آمده بود شب تا دیر وقت بیدار بودیم  خوش گذشت . وقت رفتن گفت امروز هم به عروسی خبرم بیا بریم گفتم دوست ندارم  حتی به عروسی فامیل هایم

نمی روم...از طبقه بالا وزیر زمین متنفرم وجود راه پله ها .... باویلچر بین مردم خودم را می بینم وجامعه ما متاسفانه به دیده حقارت نگاهمان می کنند

البته کسانی هم هستندکه ماشاالله سطح فرهنگش بالاست ودرک وفهمش قابل تحسین است جانبازان را  احترام واستقبال می کنند.

 

گفتم ازآنکه خوش نگذرد خانه ماندنم را ترجیح می دهم. تنها هم که نمی مانم خانه مجردی من پاتوق بچه های همسایه ها و آشنایان شده اند اگر تنها بمانم هرجورفکرها سراغم می آید از جمله سفر به مشهد که باتفاق خانم حسینی (بزرگوار که واقعا شخصیت ارزنده وبرازنده است وتوانمند. برایم هم استاد هم مشاور وهم خواهر دلسوزاست ) وشوهرعزیزش جانباز جناب آقای موسوی که خیلی سرمن حق دارد. رفتیم مسیرطولانی وآن لحظات آخر شب خواب رفتم ازجاده خارج شدم  ناخواسته چیزی نمانده بود که اتفاق وحشناک رخ دهد خودم که غمم کم . فایزه کوچولوی ناز موسوی وآنهای که امید یک ملتند داخل ماشین بود  چه؟ خداوند بخاطر پاکی آنها  مرا نیز نجات داد خداوند آنها را همیشه در پناه خود حفظ کند. خلاصه

 

ایشان نرفته بود که حسن آمد ساعت ها قصه کردیم خاطره ام را از دوشب قبل برایش تعریف کردم : نیمه شب با صدای زنگ خانه از خواب پریدم سوار ویلچر شدم دیدم سایه نفر پشت شیشه پنجره افتاده فوری 110 را گرفتم

ناگهان صدای زن را شنیدم پرده را بالا زدم دیدم یک دختر نشسته روی دیوار

تعجب کردم این دختره این موقع شب از جانم چه می خواهد خدایا به دادم برس.... بامشاهده دختر همسایه از تلفن کردند 110 منصرف شدم گفتم می خواهی بیای خونه گفت: نه کفشم اینجا افتاده بده ... جوابش را ندادم شما بودید می دادید؟

 

بعد از شنیدن داستان دختره . حسن رفت. آقای شیخ زاده برایم زنگ زد بعد از احوال پرسی گفت : پارسال با آقای انصاری  دره خوش آب وهوا کنار رودخانه به اتفاق هم رفتیم انصافا خوش گذشت امسال 13بدر می خواهیم

باآقای برهانی در یک جای خوب وباصفا بریم دراین حال بود که بوی سوختگی ودود وطن را گرفته بود تا از روی زمین ویلچرم را سوار شدم

ورفتم آشپزخانه دیگه بی فایده بود می خواستم از دکان تخم مرغ بیاورم رفتم روی حیاط ولی نمی توانستم با ویلچر از کنار ماشین ردشوم ناچارا  روزه دارماندم و...               

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 12:43  توسط محمد داود منصوری  | 

سلام وتحیات بی پایان خدمت تمام دوستان که نظر دادن و از وبلاکم سر زدند تشکر می کنم

دست همه تان را می بوسم و ازاین که بنده حقیر را مورد لطف تان قرار می دهید ممنونم                                                                          

                                                                                             

در پناه حق باشید وسال خوبی داشته باشید خدا نگهدار.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 9:26  توسط محمد داود منصوری  | 

من یک جانباز هفتاد درصد هستم. زندگی را دوست دارم بخاطر همین دوست داشتن است که با مشکلات مبارزه می کنم و نمی گذارم که شیرینی زندگی را از من بگیرد. این نگرش به من کمک می کند که با مشکلات کنار بیایم. لذا با یک دنیا از امید و خوشحالی به استقبال سال ۸۶ می روم با این احساس خوشایند که به من دست داده این سال نو را به دوستان خود نیز شاد باش می گویم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 13:4  توسط محمد داود منصوری  |